سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
من و تنهایی

من و تنهایی


خدا آزاد هست..چون تنهاست...


من تنهام..چون آزادم...


گاهی وقتا, باید عشق رو فقط تو کتابها خوند و حس کرد...


عشق این روزها...


نمیدانم..


عشق در واژگان ذهن من, آزادی بود..رهایی از هرچه بند و قید است..


اما..


به اسارت کشیده شدنم..غیر معمول بود..


کاش غمش..فقط درد دوری بود..درد دل تنگی..


اما..


اسیر عذاب دردناک شدنم..فراری میدهد مرا..از خودم..از آینه..از آدم ها..


می خواهم وجودم را برهانم..


نه از عشق..


از این اسارت ظالمانه..


برای آزادی گاهی باید قربانی کرد..


دل را..


MoonLover


 


 


نوشته شده در چهارشنبه 5/11/90ساعت 5:20 عصر توسط MoonLover نظرات ( ) |

این روزها میون خواب هام بیدار میشم


و تو بیداریم میمیرم..


حال و روزم خوش نیست..


الکی لبخند میزنم، خودم رو شاد نشون میدم..




اما هر روز بدتر از دیروزم...


 


نوشته شده در پنج شنبه 10/9/90ساعت 10:24 عصر توسط MoonLover نظرات ( ) |

 




فرصت ما تموم شده


باید از این قصه بریم


فرقی نداره


من و تو


کدوممون مقصریم...


 


نوشته شده در چهارشنبه 25/8/90ساعت 7:56 عصر توسط MoonLover نظرات ( ) |

روزگارم این جوریه:


یکی بود...یکی نبود..


بعد شد


یکی بود..یکی اومد...


بعد


هر دو تا بودن...


بعد..


یکی موند..اون یکی رفت..


حالا..


اونی که موند هم داره میره..




 


نوشته شده در سه شنبه 10/8/90ساعت 7:50 عصر توسط MoonLover نظرات ( ) |

همین امروز عصر..


فهمیدم که فریدون مشیری بی او به چه حالی از کوچه گذشت...


وقتی که بی تو از آن کوچه گذشتم و از فشار بغض رمق از پایم کشیده شد..


و چشمانی که تا عمق دلشان میسوخت..




کاش پدر مرا برای انجام کاری به آن کوچه نمیفرستاد...


نوشته شده در سه شنبه 26/7/90ساعت 8:27 عصر توسط MoonLover نظرات ( ) |

و عشق یعنی ...


گاهی بار سفر را بستن و رفتن....


و من یعنی..


آن چشمان منتظری که اشکهایش راه رفته ی تو را از غبار فراموشی میشوید ...


و تنهایی یعنی..


آن همیشه همدم و همراه من، که نگذارد از بغض نبودنت همچون پرستوی در قفس مانده دق مرگ شود..


و قفس یعنی..


آن لحظه شومی که باور قلب کوچکم شد که تقدیر مرا با پر سیمرغ ننگاشته اند...


و تو یعنی..


آن سفر کرده ز من...


اگر چشمانی باشد که برای سخاوت نگاهت اشک بریزد، زندگی به تمام رنج هایش می ارزد...




MoonLover




نوشته شده در شنبه 23/7/90ساعت 11:34 عصر توسط MoonLover نظرات ( ) |



مرا برای اشکهایی که میریزم دیگر محکوم نکن.....


بگذار بریزد این خستگی از چشمانی که دیگر سویی ندارند..


نوشته شده در سه شنبه 12/7/90ساعت 12:4 صبح توسط MoonLover نظرات ( ) |

عنوان ندارد این تنهایی وخیم..


تا چند روز پیش عجیب دلم میخواست, باز همان شوم که بودم..و در میان این واژگان پرسه میزدم..


حالا دیگر نه میخواهم و نه حتی تلاشی میکنم ...




بگذار بگویند بی معرفتم..


اصلا که باشم..آن روزها که لبریز از معرفت بودم, تمامش را خرج کردم..


حالا به خودم هم رحم نمیکنم..




زخمی تر از هر سطر یک غزل ترانه ام..


راست راست راستش را هم که بخواهی, من دیگر من هم نیستم..


اینه را هم دیروز از فشار یک بغض و بهت و خشم عجیب با لگد شکستم..


حالا دیگر آینه ای هم نیست که بخواهم آبرویی بخرم برای دو چشمی که خیره و مات نگاهم میکردند...




چند خط پایین تر از بیقراری, دارم دورغ های تو را هجی میکنم..




یک روز تو به من دروغ میگفتی و میدانستی دروغ میگویی, من اما نادانسته باور میکردم.


کم کم کار به جایی رسید که سعی کردم دانسته حتی, دروغ هایت را باور کنم..


اما امروز...


من دروغ هایت را باور نمیکنم, اما تو خودت دروغ هایت را باور کرده ای...




آن اوایل موقع دروغ گفتن چشمانت در حدقه میچرخید و زبانت در دهان..امروز اما نگاهت ثابت است و زبانت میچرخد..


میرسد روزی که نه نگاهی بچرخد برای من, نه زبانی..




از اولش همه مون یک دروغ خوشگل بودیم ...




نوشته شده در شنبه 9/7/90ساعت 8:27 عصر توسط MoonLover نظرات ( ) |

باز تنها شده ام..


به چه اندیشه کنم؟؟؟


به اتاقی که برایم گور است، یا به آن خاطره ها که برایم رویاست...


به کدامین امید که مرا زنده کند...




دلم تنگه...


31 مرداد تا 10 شهریور...البوم های عکس که حالا انگار دور عکس چشمانت نور میدرخشد و به هر سوی اتاق مینگرم جای نشستن و جای خنده و نگاه مهربانت خالیست ماه بانوی من..


دفتر خاطره ها..


که به هر سطرش چشم میدوزم،حسرت قامت و رخسار تو در عمق دلم ریشه میراند تا عمق یک بغض و سکوت..


سوزش چشم و دلم و طغیان یک دل تنگی پر از اشک و بازهم یک سکوت ممتد..


و دل مرده ی من...


مهربانم ، ای خوب... خط فاصله دو تاریخ تو، عجیب عمیق و پر رنگ بود..




دلم تنگته آیدا..بدجوووور..


 


نوشته شده در شنبه 12/6/90ساعت 9:29 عصر توسط MoonLover نظرات ( ) |

مرگ بهشت است


آنگاه که


زندگی جهنم باشد




این هم آخر قصه من..




وقتی مرگ خودش نیاد, خودم میرم دنبالش




برای همیشه...




دوستتون دارم.


 


نوشته شده در دوشنبه 24/5/90ساعت 4:35 صبح توسط MoonLover نظرات ( ) |


Design By : Pichak