من و تنهایی
خدا آزاد هست..چون تنهاست...
من تنهام..چون آزادم...
گاهی وقتا, باید عشق رو فقط تو کتابها خوند و حس کرد...
عشق این روزها...
نمیدانم..
عشق در واژگان ذهن من, آزادی بود..رهایی از هرچه بند و قید است..
اما..
به اسارت کشیده شدنم..غیر معمول بود..
کاش غمش..فقط درد دوری بود..درد دل تنگی..
اما..
اسیر عذاب دردناک شدنم..فراری میدهد مرا..از خودم..از آینه..از آدم ها..
می خواهم وجودم را برهانم..
نه از عشق..
از این اسارت ظالمانه..
برای آزادی گاهی باید قربانی کرد..
دل را..
MoonLover
این روزها میون خواب هام بیدار میشم
و تو بیداریم میمیرم..
حال و روزم خوش نیست..
الکی لبخند میزنم، خودم رو شاد نشون میدم..
اما هر روز بدتر از دیروزم...
فرصت ما تموم شده
باید از این قصه بریم
فرقی نداره
من و تو
کدوممون مقصریم...
روزگارم این جوریه:
یکی بود...یکی نبود..
بعد شد
یکی بود..یکی اومد...
بعد
هر دو تا بودن...
بعد..
یکی موند..اون یکی رفت..
حالا..
اونی که موند هم داره میره..
همین امروز عصر..
فهمیدم که فریدون مشیری بی او به چه حالی از کوچه گذشت...
وقتی که بی تو از آن کوچه گذشتم و از فشار بغض رمق از پایم کشیده شد..
و چشمانی که تا عمق دلشان میسوخت..
کاش پدر مرا برای انجام کاری به آن کوچه نمیفرستاد...
و عشق یعنی ...
گاهی بار سفر را بستن و رفتن....
و من یعنی..
آن چشمان منتظری که اشکهایش راه رفته ی تو را از غبار فراموشی میشوید ...
و تنهایی یعنی..
آن همیشه همدم و همراه من، که نگذارد از بغض نبودنت همچون پرستوی در قفس مانده دق مرگ شود..
و قفس یعنی..
آن لحظه شومی که باور قلب کوچکم شد که تقدیر مرا با پر سیمرغ ننگاشته اند...
و تو یعنی..
آن سفر کرده ز من...
اگر چشمانی باشد که برای سخاوت نگاهت اشک بریزد، زندگی به تمام رنج هایش می ارزد...
MoonLover
مرا برای اشکهایی که میریزم دیگر محکوم نکن.....
بگذار بریزد این خستگی از چشمانی که دیگر سویی ندارند..
عنوان ندارد این تنهایی وخیم..
تا چند روز پیش عجیب دلم میخواست, باز همان شوم که بودم..و در میان این واژگان پرسه میزدم..
حالا دیگر نه میخواهم و نه حتی تلاشی میکنم ...
بگذار بگویند بی معرفتم..
اصلا که باشم..آن روزها که لبریز از معرفت بودم, تمامش را خرج کردم..
حالا به خودم هم رحم نمیکنم..
زخمی تر از هر سطر یک غزل ترانه ام..
راست راست راستش را هم که بخواهی, من دیگر من هم نیستم..
اینه را هم دیروز از فشار یک بغض و بهت و خشم عجیب با لگد شکستم..
حالا دیگر آینه ای هم نیست که بخواهم آبرویی بخرم برای دو چشمی که خیره و مات نگاهم میکردند...
چند خط پایین تر از بیقراری, دارم دورغ های تو را هجی میکنم..
یک روز تو به من دروغ میگفتی و میدانستی دروغ میگویی, من اما نادانسته باور میکردم.
کم کم کار به جایی رسید که سعی کردم دانسته حتی, دروغ هایت را باور کنم..
اما امروز...
من دروغ هایت را باور نمیکنم, اما تو خودت دروغ هایت را باور کرده ای...
آن اوایل موقع دروغ گفتن چشمانت در حدقه میچرخید و زبانت در دهان..امروز اما نگاهت ثابت است و زبانت میچرخد..
میرسد روزی که نه نگاهی بچرخد برای من, نه زبانی..
از اولش همه مون یک دروغ خوشگل بودیم ...
باز تنها شده ام..
به چه اندیشه کنم؟؟؟
به اتاقی که برایم گور است، یا به آن خاطره ها که برایم رویاست...
به کدامین امید که مرا زنده کند...
دلم تنگه...
31 مرداد تا 10 شهریور...البوم های عکس که حالا انگار دور عکس چشمانت نور میدرخشد و به هر سوی اتاق مینگرم جای نشستن و جای خنده و نگاه مهربانت خالیست ماه بانوی من..
دفتر خاطره ها..
که به هر سطرش چشم میدوزم،حسرت قامت و رخسار تو در عمق دلم ریشه میراند تا عمق یک بغض و سکوت..
سوزش چشم و دلم و طغیان یک دل تنگی پر از اشک و بازهم یک سکوت ممتد..
و دل مرده ی من...
مهربانم ، ای خوب... خط فاصله دو تاریخ تو، عجیب عمیق و پر رنگ بود..
دلم تنگته آیدا..بدجوووور..
مرگ بهشت است
آنگاه که
زندگی جهنم باشد
این هم آخر قصه من..
وقتی مرگ خودش نیاد, خودم میرم دنبالش
برای همیشه...
دوستتون دارم.
| Design By : Pichak |
